تبليغاتX
خوشبختیهای یک زوج شیعه






















خوشبختیهای یک زوج شیعه

لیلی و مجنون قرن 21

بسم الله الرحمن الرحیم

فکر کنم دارم افسردگی میگیرم، احساس میکنم تو یه باتلاقی گیر افتادم که هر چی تقلا کنم فقط بیشتر فرو میرم. هیچ راهی هم واسه نجات خودم نمیبینم ، یعنی واقعاً هیچ راهی نیست ، جلوی روم فقط همین یه راه هست که باید برم ، حق انتخاب دیگه ای ندارم.

، مشغله ی کاری مامانم یه طرف ، گرفتاریهای خواهر شوهرها و خواهرم، حجم درسها و پایان نامه یه طرف و نبودن شما ونبودنهای مداوم علیرضا هم همون طرف :)

این روزها که شما رو هم ندارم خیلی تنهایی اذیتم میکنه، بجز ساعتهای کمی که بیرون از خونه هستم بقیه ی روز رو تو خونه تنهام ، سرم به کتاب گرمه و درس و پایان نامه و تنهایی! مدتیه احساس میکنم دیگه هیچ چی نمیتونه حالمو بهتر کنه، وقتی علیرضا میاد خونه ، با اینکه اون با نشاط و سرحاله ولی من... واقعاً نمیتونم بعد از چندین ساعت متوالی تنهایی یه دفه ساعت 11 شب بشم یه آدم دیگه، و عین بلبل چه چه بزنم.با اینکه دلم خیلی واسش تنگ میشه و از اومدنش خوشحال میشم ولی حوصله شو ندارم.انگار دلم نمیخواد کسی تنهاییمو به هم بزنه، هی علیرضا حرف میزنه و تعریف میکنه و من ته دلم میخوام که بازم همه جا ساکت باشه. گاهی به روی خودم نمیارم و سعی میکنم شاد باشم ، گاهی هم دوباره سرمو میکنم تا کتاب ، یا توی تلویزیون و ...

نه تفریحی ، نه برنامه ای و نه ...یه عیب خیلی گنده هم که دارم اینه که بدون علیرضا هیچ جایی و هیچ کاری و هیچ کسی بهم آرامش نمیده ، بهم خوش نمیگذره ! خودمم میدونم خیلی بده ، ولی این عادت گند جاست فرندی از بچگی تو من بوده و همیشه به نزدیکترین دوستم وابسته بودم . الان هم که نزدیک ترین دوستم علیرضاست. واقعاً از ته قلب دلم میخواد همه جا باهاش باشم. حتی گاهی دلم میخواد باهام بیاد آرایشگاه! کلاس ورزش ! حتی استخر! آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نمیشه. البته این مدت حتی همون آرزوهای خیلی معمولی مثل قدم زدن تو پارک یا سینما رفتن یا... هم خیلی کم فرصت میشه ، چه برسه به اون آرزوهای محال!!!

خلاصه که حوصله هیچ چیزی رو ندارم. 2 تا درس بیشتر واسم نمونده این ترم ، ولی احساس میکنم قراره 2000 تا کتابو بخونم و امتحان بدم.خداااااااااااااکی دیگه این درسا تموم میشه ! به فکر بچه دار شدن بودم اما وحشت اینکه بارداریمو بخوام تنهایی بگذرونم تمام تنمو میلرزونه ، چطور میتونم تحمل کنم وقتی علیرضا تا ساعت 11 شب نمیاد خونه! اونو هم بی خیالش شدم!  خلاصه که فکر کنم دارم افسرده میشم، نمیدونم چطور باید حالمو بهتر کنم. خودم همیشه به همه امید و انرژی و راهکار میدادم اما الان تو کار خودم موندم.

خدا رو هم که اون وسطا گمش کردم انگار. هییییییییی


پی نوشت : نظرات پست قبل رو سر فرصت دسته بندی میکنم. اونایی هم که لطف کردن و لینکمون کردن تابستون یادم بیارن که لینکشونو اضافه کنم. الان اصلاً نمیتونم انکار بهم وزنه ی یه تنی وصل کردن و به هر کدوم از انگشتامم وزنه ی 100 کیلوویی!!


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت توسط ستاره|



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت توسط ستاره|



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت توسط ستاره|



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت توسط ستاره|

داره خوابم میبره، نیمه خواب و بیدارم. میگه :"ستاره ، منو دوست داری؟ " طبق عادت همیشگی میگم :" خییییییلی." میگه : "نه ، به اندازه ی قبلنا دوسم نداری " میگم :" عزیـــــــــزم ،چرا اینطوری میگی؟ " میگه :" قبلنا که ازت میپرسیدم میگفتی خییییییییییییییییلی، ولی حالا میگی خییییییلی." میگم :" خب عزیزم ، الان نیمه خواب بودم ." بعدش میزنم زیر خنده و خواب از سرم میپره میگم :" واااااااای ، کی گفته شوهرا  به  جزئیات حساس نیستن؟"   اونم خودشو مثل بچه ها لوس میکنه و بعد دوتاییمون میخندیم.

 

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت توسط ستاره

 

عشق یعنی ...

 


برچسب‌ها: عاشقانه
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت توسط ستاره|

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سلام سلام

سال نوی همگی با تاخیر مبارک.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت توسط ستاره|



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت توسط ستاره|

 

میخوایم با مامانم اینا بریم بیرون. نزدیک خونه ی مامان اینا که میشیم بهشون زنگ میزنم و میگم : " مامان ما الان میدون (میدان ، فلکه ) هستیم . شما آماده باشید".همینطور که دارم با مامانم حرف میزنم میبینم علیرضا داره بهم یه چیزی میگه ولی من حواسم به حرفای مامانم بود و متوجه نمیشدم.گوشی رو که قطع میکنم ، میگم : "عزیزم ببخشید ، حرفاتو متوجه نشدم ، چی داشتی بهم میگفتی؟"

میگه : ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت توسط ستاره|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت توسط ستاره|


آخرين مطالب
» یه ستاره ی افسرده
» حمایت از کار ایرانی
» مامانم میگه 5
» مورچه ها
» شوهراهای حساس!!!
» عشق یعنی...
» سال نو ، تصمیمات نو
» پیامک
» صداقت
» لطفاً سهم ساندیس ما فراموش نشه


Design By : Pichak